تبليغاتX
دل نوشته های تنها ترین تنها

دل نوشته های تنها ترین تنها

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره. چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره ؟

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت13:13توسط تنهاترین تنها | |

 

من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است ...

ای خدا باز به یاری نسیم سحری

می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت13:9توسط تنهاترین تنها | |

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت13:5توسط تنهاترین تنها | |

به او بگویید دوستش دارم

به او که تنش بوی گل های نیلوفر را می دهد

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم

که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است

به او که نگاهش به گرمی آفتاب و لبانش به سرخی شقایق و دلش به زلالی باران است

به او بگویید دوستش دارم

به او که صدای پایش را می شنوم

به او که عمق نگاهش را می فهمم

به او که ...

به او بگویید دوستش دارم

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت18:4توسط تنهاترین تنها | |

نگاهم کرد

پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد

در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم

نگاهم کرد

دل به او بستم

نگاهم کرد

اما بعد ها فهمیدم فقط نگاهم می کرد...

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت18:0توسط تنهاترین تنها | |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت13:5توسط تنهاترین تنها | |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت13:1توسط تنهاترین تنها | |

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت12:59توسط تنهاترین تنها | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت22:43توسط تنهاترین تنها | |

آمدی چه زیبا

گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه

 پذیرفتی، چه فریبانه

آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه

با تو خوش بودم ، چه کودکانه

همه چیزم شدی ، چه زود

به خاطر یک نفر مرا ترک کردی ، چه ناجوان مردانه

نیازمندت شدم ، چه حقیرانه

واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه

ولی هنوز دوستت دارم غریبه

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت21:58توسط تنهاترین تنها | |